خوبید؟
من تقریبا خوووبم چون در حاله بازسازیه باران قبلیم!!!!
دیروز بعده کلاسا اصلا حس نداشتم برم خوونه چوون حالم گرفته بود! دوستام رفتن خونه ولی من رفتم یه جای خیلی باحال تو دانشگاه!!! یه جای خلوت که تک و توک ادم رد می شه!! یه جای نسبتا بلند که از اونجا محوطه بیمارستانه میلاد! و برج میلاد و همچنین اتوبانای اطراف معلومه خیلی باحاله خلوت و سکوت!!!
از ساعت ۱۱ رفتم اونجا و تا ۱۲.۳۰ اونجا نشسته بودم یه عالمه فکر کردم همه چیه زندگیمو از ابتدای بچه گی تو ذهنم مرور کردم! مشکلاتشو خوبی ها بدی هاشو و اینکه چطور ادمی بودم!!! تا به حال!و الان چرا این جوری شدم!!! کلی فکر کردم یه عالمه اینقدر غرق در فکرام بودم اصلا نمی فهمیدم کی میادو کی می ره حتی سردیه هوا رو نفهمیدم!!!! خدا اینقدر مهربونه که افتابه گرمشو به من می تابوند و من اصلا سردم نبوود!!!! روزه خوبی بود بر عکسه اینکه صبحش فکر می کردم روزه بدیه ولی نه اون جوریم نبود همه روزای خدا قشنگن این بستگی به خودمون داره چطوری اونو بسازیم!
حالا یه مطلب باحال همین طوری که اون بالا نشسته بودمو فکر می کردمو هندزفری تو گوشم بود متوجه صدایی شدم!!! هندزفریو در اوردم یه دیدم یه پسره اون پایین وایستاده هی صدا می کنه خانوم خانوم!!!! فکر کنید من بالای یه ارتفاع داد می زنم بله!!!! می گه خانوم کلاسه انتومی کجاست!!! دقت کنید نمی گفت اناتومی!! می گفت انتومی!!!! اولش نفهمیدم گفتم چی؟؟؟ دوباره گفت انتومی!! و من باز دوباره چی؟؟؟؟ و اون دوباره انتومی!!! ۳ بار این سوال پرسیده و اون چیه من تکرار شدم خودمم خجالت کشیدم !! خب لهجه داشت نمی فهمیدم که تازه دوزاریم افتاد منظورش سالن تشریحه!!!!!!!! و بعد از دو سال ادرسو دادم بهش!!!!!! اخه من نمی دونم اون همه ادم چرا از من که اون بالا نشستم می پرسه که مجبور باشیم بلند بحرفیم!!!![]()
خلاصه همین جوری که داشتم فکر می کردم متوجه شدم من چه دختری هستم!!! حالا چندتاشو می گم تا بفهمین!!!! باران شناسی:
۱ اول از همه اینکه از بچه گی خیلی دل رحم بودم اصلا طاقته ناراحتیه هیچ کسو ندارم حتی اگه خیلی نشناسمش!!! دوست دارم اطرافیانم همه شاد و خوشحال باشن!!!
۲ دوست دارم تا اونجا که از دستم بر می اد برای دوستام و خانوادم کار انجامی بدم حالا هرچی که از دستم بر بیاد یعنی از این کار لذت می برم!!!
۳ دوست دارم تو جمع که هستم همه از هم نشینی با من لذت ببرن یعنی بخندونمشون(توجه دارید که دلقک باران!!!) و حرفای جالب و باحال بزنم!
۴ تا اونجا که فهمیدم احساساتی هستم!
۵ به این سادگی ها گریم نمی گیره ولی اگه ناراحت یا دپ باشم زود گریم می گیره!! ولی اصلا جلو جمع دوست ندارم گریه کنم یا کسی اشکامو ببینه!!! سعی می کنم گریه هامو بذارم شبا قبل از خواب اونم وقتی که همه خوابن!!! خیلی می چسبه این جوری!!!
۶ یه اخلاقه بدم اینه که خیلی تو خودم می ریزم !!!!!!!!
۷ یه اخلاقه بده دیگم کمی خجالتیم که البته می خوام روش کار کنم که دیگه این جوری نباشم!!!
۸ و چیزی که خیلی از همه شنیدم اینه که خیلی سادم!!!
۹ دوست دارم زیاد دوست داشته باشم با همه دوست باشمم
۱۰ یه چیزیم که دوست داشتم همیشه ولی سرکوبش کردم شیطنته!!! برخلافه ظاهره ارومم (با توجه به نظر سنجی ها) خیلی دوست دارم شیطونی کنم و از درو دیوار برم بالا کارای هیجانی و حتی خطرناک بکنم!!! تازه متوجه شدم که درونم یه بارانه بسیار شیطون هست ولی خودم بهش اجازه ندادم کاری کنه!!! حالا دلیلشو نمی دونم!!! مثلا خواهرم اون حانیه شیطونه درونشو زیادی ازاد کرده واسه همین مامانم هرروز مدرسست!!!!!!!
۱۱ یه چیزی که خیلی بدم می اد بی اهمیتی بهمه!!!
۱۲ و هیچ وقت دوست ندارم جلو خانوادم شرمنده بشم و ناراحتشون کنم!!!!! اونا ناراحت باشن من مردم!!!!
۱۳ ماشالله!!! دیگه زیاد تر نمی گم چوون پستم زیادی طولانی می شه!!!! بعدا می گم بقیشو!!!
یه چیزه دیگه اونم اینکه تو زندگیتون هیچ وقت خدا رو فراموش نکنید همیشه به اون توکل کنید. اونه که همیشه بهترینو برای بندش می خواد.
و در اخر! همین جا از دوسته عزیزم مریم بسیار بسیار تشکر می کنم به خاطره اینکه همیشه هروقت به دردو دل نیاز داشتم به حرفام گوش کرده و راهنماییم کرده!! و خیلی دوسش دارم چون خیلی ماهه!! ازش معذرت می خوام اگه ناراحتش کردم و یا اذیتش کردم!!!! یه حرفی که مریم بهم زد و خیلی دوست داشتم این بود که گفت تو نظرات تو دنیای مجازی و یاهو خیلی خوبه چرا تو دنیای واقعی که همون ادما هستن نظراتتو بیان نمی کنی!!!! کلی انرژی گرفتم! اونم از نوعه مثبتش
از سارا جوونم هم ممنونم که دیروز به موقع رسیدو منو با اون دوسته خوشگلش که دوماه دیگه می شه خانوم دکتر و الان انترنه تو دانشگاه گردوند! و کلی هم حرفای خوب خوب بهم زد و مثله یه خواهر نصیحتم کرد!!!
از شیما و ماهگل و مهبان و مرجان هم معذرت می خوام که ناراحتشون کردم!!!
کلا دوستام خیلی گلن و من خیلی دوسشون دارم نبودن من تو دانشگاه فنا شده بودم!!!!!!!!!!!!
راستی ایدا هم که الان ترمه ۵ خیلی ماهه و باهاش برمی گردم خونه و تو مسیر خیلی حرفای خووب و اموزنده ای بهم می زنه!!!!
بعدشم دنیا دوروزه ارزشه ناراحتی نداره!!!! تا می تونید باید شاد باشیمو به قوله استاده عملیمون جوونی کنیم!!! همشم درس نخونیم مخصوصا ما که ۷ سال درگیریم !! مگه چند بار زندگی می کنیم که بخوایم خرابش کنیم!!!منظورم این نیست که درس نخونیم! بخونیم ولی به اندازه!!!(البته من هیچ وقت نتونستم خرخون باشم!)
اوه اوه چقدر حرف زدم!!!! ماشالله!!!! ولم کنید همین جوری می نویسمااااا
امتحانامون نزدیکه برام دعا کنید!!!!

و اما باران غمگین می شود!(دلیلش بماند)
باورم نمی شه این باران باشه!!!
باران همیشه شاد=باران غمگین!
فقط می تونم بگم یه جورایی دلم به شدت گرفته
عاشقه این اهنگم!
برای برگشت باران قبلی برام دعا کنید دوستانه عزیزم ممنون![]()
روزی از روزها شبی از شب ها
خواهم افتاد و خواهم مرد
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم
تا هر چه دورتر بیفتم
تا هر چه دیرتر بیفتم
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه
بیش از ان که می توانسته ام بروم و بمانم
افتاده باشمو جان داده باشم
همین.
علی شریعتی
دل من اخرین جمعه سال![]()
و چه دورندو چه نزدیک به هم![]()
خوبین دوست جونام؟؟؟![]()
اول از همه عید غدیر با اینکه گذشته مبارک! اینو گفتم چون خودمم سیدم!!!
اینم تقدیم شما به عنوانه عیدی!!
دیگه دستم کوتاهه والا واقعی عیدی می دادم!
این چند روز خوش گذشت؟؟؟ به من که خیلی خوش گذشت! چهارشنبه که تا صبح برای دومین بار با حانیه فرار از زندان دیدیم!!!(نصفه فصل ۱)(مایکل
)
پنجشنبه هم بابام خونه بودو کلی خندیدیمو گپ زدیم و فیلم هر چی تو بخوای (ایرانی) رو دیدیم که طبق معموله فیلمای ایرانی دو نفر اول سایه همو با تیر می زنن بعدش اخر فیلم عاشق می شن!
و بعد هم
جمعه بابام کشیک بود و من شبش دوستمو با خواهرش و داداشش!!!!!(تعجب نکنین داداشش بچست ۱۱ سالشه
) دعوت کردم! اخه دوستم هم سنه منه خواهرش هم سنه حانیه و داداشش هم سنه علی!!!!!!
همه مون هم بازی داریم!
کلی خندیدیمو خوش گذروندیم!!!
و اما اصله کار!شنبه خونه مامان بزرگم(مادری بودیم) با خالم اینا و نمی دونید چه خل بازیایی با پسر خالم در میاوردیم هی ادا و شکلک
در میاوردیمو
می خندیدیم!!!
من یه شکلک در میاوردم که همه غش می کردن!!!(نمی دونستم استعداده دلقکی ام هم خوبه!!) دکتر باران=دلقک باران!!!
بعد هممون ۴ نفری (۴ تا گوشی) یه اهنگه جداگانه می ذاشتیم اهنگا قاطی می شدن!!!!!! بعد می بردیم به مامان بزرگم می گفتیم اهنگش قشنگه!!!!!!
مامان بزرگمم می گفت خیلی نامفهومه!!!!(مردم ازاراا!!)
و خلاصه تا شب انواع و اقسامه مسخره بازیها را در اوردیم!!!( خیره سرمون بزرگ شدیم)
فرداش خونه اون یکی مامان بزرگم(پدری) دعوت بودیم!!!! اونا جمعیتی ترن!همشونم تازه عروس و دامادن!!!! و سر سفره همه جفت جفت نشسته بودن!!!! فقط منو حانیه و عمه بزرگم که مجرده!!!و داداشم علی تک بودیم(نمی شه باید یه فکری کرد!!
)
خلاصه ساعت ۵ شد و مامانم قصد رفتن کرد پدر را احضار نمود
و دستور رفتن داد ولی پدر برخلافه همیشه اطاعت ننمود و اعلام داشت که قراره برای عمه بزرگم خواستگار بیایید و ما نیز باید حضور داشته باشیم!!!
منو مامانم!![]()
بله و خواستگار ما ساعت ۷ رسیدن!!! من به اتاقه پایین مهاجرت نمودم تا دیده نشوم!!!(دیگه افتاب مهتاب ندیده ام دیگه!!!!!!!!!![]()
) یه دفعه مامان بزرگم اومد و کلی از خواستگار و خانوادش تعریف نمود و از من پرسید تورو دیدن؟؟؟؟!!!!!!
من=
نه!!!
و خیلی اصرار نمو دن برو بالا تو رو هم ببینن!!!!!
(مگه خواستگاری منه!!)
منم رفتمو سلام کردم و پدر هم مفصل بنده رو معرفی کردن و صدای ماشالله بلند شد و من=![]()
تازه فهمیدم که این خانواده جز پسره بزرگشون یه پسره دیگه هم دارن که مامان بزرگ گرامی که انگار خیلی عروسی دوست داره می خواد هم عروسی دخترش باشه هم...
پدرم هم از جریان خبر نداشته و الا به من می گفت تو همون اتاق بمونم!!!!بعدش که مامانم جریانو به بابام گفت بابام=![]()
بله دیگه این بود جریانه خواستگاری!!!
البته پسر بزرگه خیلی خوب و باشخصیت بود و به نظرم واسه عمه ام خیلی خوب بود!
دوستای گلممم روز دانشجوتونم مبارک!!!!!
دانشگاهه ما چه محیطه دوستانه و صمیمی داره!!! امروز ناهار سبزی پلو و ماهی دادن! با ترشی و یک عدد موز(به مناسبت روز دانشجو موز اضافه شد وای!!!)
منم برگشتم به دوستام گفتم اینقدر از ماهی با کله بدم میاد که ناگهان دیدم بله ماهی های گرامی با سر درسته هستن و چشماشون به من خیره شده!!!!!!!!!!![]()
منم اون سر با اون چشمانه هوشیارو سریع کندم تا چشمای ماهی مرا نپاید(دیوانه ای هستما!!!)
بعدشم به همه یک عدد گل سرخ دادن!!!
وشیرینی!! دقت داشته باشین صمیمیت و صلحو صفا رو!!!!!! 
منم یه مقدار زمانی در لابی بیکار نشسته و افراد در حاله رفت و امدو ور انداز می کردم!!!!(خیلی تفریحه جالبیه)
پ.ن
تو اتوبوس یه دختر بچه ۳ ساله هی رو سر مردم اشغال نارنگی می ریخت و ما چاره ای جز لبخند نداشتیم!!!!
گردنمان خشک شده و مثله ادم اهنی شدیم!!!
و باران هم چنان در حاله پرس شدن در تاکسی ها می باشد!
بالاخره به ارزوم(نشستن در ماشینه پدر و گوش کردن به اهنگ با هندزفری و مردمو تماشا کردن)رسیدم!(جوان و ارزوهای بزرگ!!!!!)
حیف بارون میامد و بیرون درست مشخص نبود!
یه بار به یکی از دوستام(سارا) گفتم فکر کن از اسمون به جای بارون من میامدم منتهی! دکتر بارانه ریز!!! یه عالمه دکتر بارانه ریز از اسمان میومدن پایین!!!!!!!! دوستم در حینه تعجب کلی خندید!
اینم عکس!و باز باران!

بالاخره این امتحانه انا تموم شد!!!!
الان یه ۲ ساعتی هست تو دورانه رهاییم!!! از ۲ هفتس منتظره این ۴شنبم که بیادو تموم شه این امتحان!![]()
امتحان ساعت ۱.۳۰ بود و من ۱۲ دانشگاه بودم! رفتم تو لابی نشستم به خیاله خودم درس بخونم!!! ولی مگه می شه! همش چشمم به افراده در رفت و امد میوفتاد و هی این و اون میومدنو شروع می کردیم به حرف زدن
تا اینکه مرجانم اومد!
مرجان پیشنهاد داد بریم کتابخونه! خلاصه رفتیم کتابخونه!![]()
کتابخونه که چه عرض کنم کاروان سرا!!!!![]()
یه سری امتحانه باکتری داشتن فکر کنم ترمه ۴! همه شون اومده بودن مثلا درس بخونن اینقدر شلوغ شده بود که دسته کمی از لابی نداشت!!!
خلاصه هر طور شده ما نشستیم به خوندن.من کمی عصبه واگ و فرنیک و مجاورتاشونو خوندم و بعدم رفتم سره شکلای جنین اونا هم نگاه کردم تا ساعت ۱.۲۰ شد! رفتیم لابی تا منتظر شیم ساعت ۱.۳۰ بشه و بریم واسه امتحان .نشستیم ولی هیچ کس از بچه های خودمونو ندیدیم!!!!!!!!![]()
هی منتظر شدیم تا ساعت ۱.۳۰ شد! رفتیم سالن امتحانا دیدیم کسی نیست!!!!!!!!!!
استرس وجودمونو گرفت پس کجاست امتحان؟؟؟؟؟؟!!!
اخه استاد گفت سالن امتحانا!!!!!![]()
زنگ زدم مریم جواب نداد!!!! زهرا!! جواب نداد!!!! و بالاخره مه بان!!!! خدا خیرش بده برداشتو گفت طبقه ۲ پزشکیه امتحان ما هم دویدیمو دیدیم همه نشستن و دارن برگه می دن!!!!!!!! حالا ۲ ساعت بگرد دنباله اسمت کدوم کلاسه!!!!!!![]()
استادم یه جوری نگامون کرد!!!اکه انگار به دو دختره بی نظمو بی خیال نگاه می کنه!!!!بعد پرسید شما امتحان دارید؟؟
ما هم که حواسمون به اسما بود!!!
خلاصه نشستیمو چشمتون روزه بد نبینه!!!
سوال ۱....![]()
![]()
اصلا همچین چیزی ندیده بودم!
جنینو بافتو اناتومی قاطی شده بودنو یه سوالایی درست شده بود که از مخم دود بلند شد!!!!!!
دست استاده عزیز درد نکنه!![]()
بعد امتحان یه سره بدونه نگاه کردنه به بقیه رفتم لابی (پاتوقه همه بعده امتحان)دیدم بلههه همه می نالیدن از سختی!!!!
حالا واسه من دو حالت وجود داره! یا امتحانو خیلی خوب دادم یا افتضاح!!!!!!![]()
خدا رحم کنه!!! و دوست جونای عزیز یه دعایی در حقه بارانه محتاج به دعا بفرمایید ممنون!!!!![]()
راستی چرا من تو دانشگاه یه پسر می بینم در می رم انگار لولو دیدم!!!!!یا لال می شم!!!! اما در عوض در بینه دختراا زبان دارم ۳ متر!!!!!!!![]()
چرا همه به من می گم مهربون؟؟؟؟؟!!!!![]()
چرا استاد این قدر امتحانو سخت گرفت؟؟؟![]()
چرا من تو تاکسی باید همیشه کناره یه مرد هیکلی بیفتم و پرس شم؟؟؟؟![]()
چرا من هی شوخی می کنم؟!!!![]()
پ.ن
این داداشم چقدر با تلفن حرف می زنه نیم وجبی!!!!
می دونستین بابام دانشجو ترمه ۳ علوم پایه بوده ازدواج کرده!!!!!!!!!! و مامانم هم دانشجو ترم ۳ علوم ازمایشگاهی!!!!!!!!!![]()
دیشب پرستارانو دیدین؟؟؟وینسنت اومده بود و متوجه شدم از وینسنتم خوشم می یاد!!!!![]()
اینم از عکسه امشب! باران!

تعجب کردین!!!!! بارانو اپ کردن!!!! ![]()
اونم ۲ بار تو یه ماه!!! دیگه یه دفعه اپ کردنم اومد!![]()
یه جورایی دلم بیرون می خواد !
دلم می خواد با خانواده بریم بیرون بابام پشته فرمون مامانمم کنارش منو حانیه و علی هم عقب من مثله همیشه کناره پنجره و هندزفری تو گوشمو مشغوله نگاه کردنه مردم!!![]()
بعدش بریم پارکو کلی راه بریم !!! یا برم دوچرخه سواری!!!اخه خیلی وقته این طوری نشده بابام ۱ هفته ماموریت بود الانم خسته و کوفته!!! عمرا بریم بیرون!![]()
واییی منو بگو که هیچی درس نخوندم این روزااا
حسابی عذاب وجدان گرفتم
گیرم رو این قلب مونده!!! تموم نکردم! بس که مفصلههه واییی جنینشم چقدر زیاده نه؟؟؟ راستی جنین حفرات و پرده های سروزی چرا تو مخم نمی ره؟؟؟![]()
امروز درس که خونده باشم یه ۱ ساعت فکر کنم. کلیم خوردم ورزشم نکردم!!!
یعنی کلا امروز اعضای بدن همه بی کاررر ولی بی چاره معده!!!!
چی کشید از دستم تا الان که بستنی خوردم بهش رحم نکردم!!!![]()
داشتم با حانیه صدای بچه گی هامو مثلا ۱ ساله ۲سالگیمو گوش می دادم!!
واییی کاش بچه بودم نه؟؟
چقدر خوبه ادم بچه باشه! بی خیال پاک معصوم!!! هیچ مشغولیتی نداری!! به زمین می گفتم ممین!!! حانیه هم خیلی باحاله بچه گیش مامانم می گه بابات کجاست!!! می گه رف بیایستان!!!! بعد می گه رف پیاس بخله!!! حالا چرااا پیاز نمی دونم لابد بچه دوست داشته!!!! به منم نمی گفته که باران!! می گفته ابجی خانوم!!!!
حالا الان بارانم به زور می گه هااااا ولش کنی می گه یارووو!!!!!(شوخی کردماا)
تلویزیون داره گلبرگ نشون می ده!!! برنامه خوبیه هااا به درده ایندمون می خوره![]()
![]()
![]()
خروس جنگیو دیدیم امشب بعد از صد سال که تو قفسه بود!!!! کی تاحالا خریده بودیم!!! بدم نبوداا فقط فیلم نامش خب یه کم ضعیف و ماجراش تکراری بود ولی تیکه بامزه داشت!![]()
یه برنامه نشون داد که مجریش فرزاد حسنی بود!!! وای که چقدر من این فرزاد حسنیو دوست دارممممممممم![]()
کلا من خیلی ها رو دوست دارم!!!!
فرزداد حسنی هست! مایکل اسکافیلد هست!جومونگ هست!!!
جک تو پرستاران هست!
هیو گرانت!!!! هست!اون دستیاره جدید صمیر که اسمش یادم نیست تو کبری ۱۱ هست!!!(اخه زیاد نمی بینم یه بار دیدم) مین گیسو تو متشکرم هست!
!میچ تو پرستاران که مرد!! هست نیکلاس کیج هست!!!ماشالله انقدر زیادن که الان حضور ذهن ندارم همشونو بگمم!!!!
بگید ماشالله چشم نخورم!!!
چی کار کنم دیگه خوشم می یاد از اینااا
خدا رحم کنه فیلمای دیگه رو!!!
و در پایان خیلی ها از من خواستن راجع به درسای پزشکی بیشتر بگم!!! حالا یه درسو معرفی می کنم اونم اناتومیه معروف که اکثرا می شناسن ولی تو دانشگاهه ما روشش فرق داره! ما اینتگریشن داریم که شامله جنین شناسی اناتومی بافت شناسی عملی و تئوری و انا عملی هست!!!کلا ۵ واحد می شه رو هم!!! اناتومی بیشتر به موقعیته اعضای بدن می پردازه اگه اندام باشه استخوان شناسی داره با کلی ماهیچه دست پا و استخواناشونو...! این ترم ما تنه داریم اندامو ترم پیش داشتیم تنه در مورده توراکس(قفسه سینه) و ابدومن(شکم) و اعضای درونه ان موقعیت و اعصابو شریانشونه!!!! اینو بیشتر واسه اقا سینا گذاشتم و چند نفر دیگه که خواسته بودن از درسامون بگم دفعه بعد درسه دیگه رو می گم الان امتحان دارم تو جو انا هستم!!!!![]()
پ.ن
ظهر ۲ ساعت خوابیدم و اصلا خوابم نمی یاد!!!![]()
از این به بعد بیشتر اپ می کنم!!!
این لهراسبی هم صداش خیلی خوبه هاااا![]()
life or something like itفیلمه قشنگیه البته ماله چند سال پیشه!![]()
اینم عکسه اامروز(دیگه صبح شد!!)

خوبید؟؟؟ چه خبر؟؟
باور کنین خیلی دوست داشتم اپ کنم ولی فکرشو کنید ۱شنبه امتحانه بیو داشتم چهارشنبش اناتومی اونم تنه و حذفی ۱۱ نمره!!!
و تازه همون چهارشنبه فایناله زبانم داشتم!!! یعنی من مثله جنازه شدم هفته پیش و این هفته نیز!!!!![]()
حالا چرا اپ می کنم!!!امروز که بچه ها همه امضا جمع کردیم بریم اموزش امتحانه انا رو بندازیم ۱۱ ! نماینده گفت ۹۵ درصد میفته عقب منم کلی نظرو نیاز کردم بیفته عقب!!![]()
خداروشکر امروز امتحانه بیو رو خیلی خوب دادم !![]()
می دونید چی شده چند روزه یه نفر نظرای نا مربوط واسم می ذاره و فکر می کنه(نمی دونم از کجا این فکرو کرده) که من توهم دارمو الکی خودمو دانشجو پزشکی معرفی کردم!!!![]()
حالا خوبه دوستای دانشگاهه خوددمونم می یان اینجا و نظر می ذارن!!! ![]()
خب این روزا اتفاقه خاصی نیفتاده فقط یه کاری که می کنیم و من هی ذوق می کنمو واسه همه تعریف می کنم!
بیو عملیه که ازمایشه ادرارو یاد گرفتیم و من می تونم هم یه ادرارو ازمایش کنم و هم ازمایشه کامله ادرارو بخونم!!!چه کیفی داره!!!!![]()
خدایی جو گیرم نه!! خدا رحم کنه برم بیمارستان چه می کنم!!! ![]()
خوب می خوام یه کاره جالب کنم که واسه خودم یادگاری بمونه و هم شما دوستامو بشناسین!!!معرفی دوستام:(البته بخوام همشونو بگم جا نمی شه!!! یه سریشونو سری بعد می گم)
۱شیما!! چرا اول شیما رو می گم چون ترم اول اولین دختری بود که دیدمشو باهاش اشنا شدم!!خیلی دختره ماهیه هم خوشگله هم باحال!!! و به موقع هم جدی می شه!!! جدی بشه دیگه با کسی شوخی نداره هاااا
۲سارا! سارا دومین کسی بود که باهاش اشنا شدم ترم اول! خیلی خون گرم بود و از اول بهم پیشنهاده دوستی و با هم بودنو داد! خیلی به دلم نشست!!! البته راهنمای خوبی هم هست تو تمامه مسایل واسم!
۳مرجان! اون اوایل خیلی باهاش صمیمی نبودم و فکرشم نمی کردم باهاش دوست شم ولی خیلی خانومو با وقاره و از شخصیتش هر چی بگم کمه!
۴مریم (م) مریمو اویله ترم نمی شناختم یعنی اصلا ندیده بودمش یه روز سر بیو شیمی داشتیم در مورده اقایون که این کیه اون کیه!!!! می حرفیدیم(اول ترمو همه کنجکاون دیگه) من یه نفرو پرسیدم که هیچ کی نمی دونست و سارا پیشنهاد داد که مریم می شناسه اونجا مریمو دیدم!! و بعد کلی با هم چت کردیمو مریم یکی از دوستای خوب و صمیمی و راز دارم شد!!! حرفهای دلمو خیلی بهش زدم تاحالااااا
مریم نیز راهنمای خوب و صادقیه!و هم چنین شخصیته جالب و تکی داره!!
۵ارغوان! ارغوانو هم باز سر بیو دیدم! میز اول نشسته بود و منم رفتم میز اول!( اوایله ترمو عشقه درس)و شروع کردیم به حرف زدن خیلی نازو ملیح و مهربونههه یعنی عنده مرامو معرفت و مهربونیه و همه دانشگاه از جمله من دوسش دارن خیلی خوشحالم باهاش دوستم چون نمونش ندیدم

۶مه بان! مه بان هم اخلاقش جوریه که باهاش خیلی احساسه راحتی می کنم و دختری عاقلو مهربونیه با مه بان از طریقه سارا اشنا شدم! و خیلی دوسش دارم!
۷ماه گل! با ماهگل فکرشو نمی کردم دوست شم چون اوایله ترم رابطمون در حده یه سلام علیک بود ولی به نظرم دختره باحالی میومد تا اینکه واسه تولده مریم باهاش رفتیم بیرون و دیدم بلهههه خیلی شادو باحاله!
۸زهرا! دختره با ایمان با تقوا و گلیه همون روزای اول دانشگاه! باهاش اشنا شدم و دوستیه که همیشه صلاح و خره ادمو می خواد!خیلی دوسش دارم!
در مورده اقایونم که...
دوستی موجود نمی باشد!!!![]()
۹من دوستای زیادی دارم از جمله فاطمه و.. که بخوام همشونو بگم حوصلتون سر می ره ولی اگه نگفتم فکر نکنن دوسشون ندارم!! من از ته قلب همه بچه های دانشگاهو دوست دارم!در ضمن از خصوصیته مشترکه دوستام یعنی خوشگل بودن چیزی نگفتم چون همه شون خوشگلن!!! جدی گفتماااااحالا یه خاطره کوچولو!!!
خاطره بر می گرده به زمانی که من ۳ ساله
و خواهره هم حدود ۱۱ ماه فکر کنم!! تازه از پوشک گرفته بودیمش! بابام از بیمارستان اومده بود خسته و کوفته!و مامانم سفره غذا رو پهن کرده بود! قرمه سبزی داشتیم!بابامم با اشتها مشغوله خوردن بود!!اون زمانا چون ابجیم تازه یاد گرفته بود خودش تنها بره دستشویی هروقت میومد بیرون مامان بابام واسش دست می زدن!!! منم کناره سفره نشسته بودم با یه بطری شیر از اون بطری شیشه ای قدیمیااا!! و تصمیم داشتم همشو بخورم
چون بهم گفته بودن شیر بخوری بزرگ می شی منم عاشقه شیر!!!
بابمم که می خورد مامانمم همراهی می کرد بابام و به من تذکر می داد همه ی شیرو نخور دل درد می گیره زیادته!!!
که یه دفعه! حانیه (ابجیم)کناره سفره وایستاد!!!قیافش یه جوری شده بود!!
چشمتون روزه بد نبینه شلوارو در اوردو
بلهههههههههههههه کنار سفره رو با دستشویی اشتباه گرفتو خودشو خلاصصصصصصصصصص بابا مامان و من!!!!![]()
منم همچنان شیر شیشه ای می خوردمو نظاره گر ان صحنه جذاب بودم!!!![]()
خواهرم بعد از انجامه کار که متوجه نگاهه عصبانیه مامان بابام شده بود یه دفعه با لحنه بچه گونه و بامزه ای گفت:دست ایزنید!!!!!!![]()
![]()
بابای بیچاره که دیگه غذا نمی خود با ناراحتی به مامانم گفت این بچه رو ببر!!!![]()
منم در تمامه این ماجرا ریلکس شیر می خوردم که یه دفعه دیدم شیشه شیر تمام شد!!!![]()
من با خودم:ایول چه زرنگم همه شو خوردم حالا حسابی رشد می کنم و احسنتو صد باریکالله به خودم می گفتم
که یه دفعه حسه بدی پیدا کردم و در یه حرکته ناگهانی!!!شیر ها رو بالا اوردم!!!![]()
نکات:
بابا جان ارز بس مناظره اشتها اور دید دست از غذا کشید و غذایش را نصفه تمام کرد!!!!![]()
مادرم که فرشش حسابی کثیف شده بود حسابی از دست دو دختره ملوسش عصبانی بود!!!![]()
من و حانیه هم در کماله خونسردی و بی خجالت به بازیه خود ادامه داده
و تازه از پدر مادر گله مند بودیم که ما پارک می خوایم!!!!!
بله این بود خاطره دورانه شیرینه کودکی!!!
پی نوشت:
۱ مامان بزرگم خونمونه و حسابی خوشحالم.
۲ به دلایله بالا دوباره نظرات تایید دار می شود.
۳ برای موفقیت در امتحاناتم دعا فرمایید.

راستش می خواستم این پستو بذارم واسه بعد از امتحانه بیو شیمی ولی اون افتاد 24 و حالا وقت واسه پسته جدید گذاشتن دارم!!!![]()
راستش این ویندوزه کامپیوترم هم قاطی کرده خود به خود اینترنتو قطع می کنه اعصابمو ریخته به هم!!! ![]()
خوب بیخیال برم سراغه یه داستانه جالب از ضایع شدنه خودم اونم اولین روزه دانشگاه رفتنم!!!ترم 1!!!
صبح بلند شدم و از شبه قبلش تصمیم گرفته بودم مانتو ابیمو بپوشم!!(عجب!!)
مانتو ابی و شلواره لی ابی پوشیدمو یه کم به خودم رسیدم (ناسلامتی روزه اوله دانشگام بود)
با تاکسی رفتم وقتی رسیدم دمه در همچین با افاده و کلاس راه می رفتم!!!!
که بله دیگه ما هم دانشجوییم اونم دانشجو پزشکی!!!!
فقط کافی بود قیافمو می دیدید! الان یادش میوفتم می میرم از خنده!!!
داشتم قدم قدم به سمته دانشگاه راه می رفتم و به اطرافم خوب توجه می کردم که دانشجوهای دیگه رو ببینم!! یعنی کدومشون با من هم ترمین؟؟؟
کدومشون با من دوست می شه؟؟؟ جلوی خودم 3 تا پسر راه می رفتن که احساس کردم ترم بالایین!!! رسیدم دمه در دانشگاه ما دمه دانشگامون از این زنجیرای کلفت کشیدن که هر ماشینی داخل نشه منم اومدم پامو از این طرفه زنجیر بذارم اون سمته زنجیر که.....![]()
![]()
چشمتون روزه بد نبینه!!!! یه ماشینم همون لحظه داشت با سرعت دنده عقب میومد!! محکم خورد به زنجیره و بله دیگه منم که داشتم از زنجیره رد می شدم انچنان پرت شدم رو زمین که یه لحظه که رو زمین پخش بودم
هیچی حس نکردم نه صدایی نه حرکتی !!!!! تا به خودم اومدم دیدم صد نفر(البته کمتر ولی زیاد بودن) دورم جمع شدن
و منم مثله این ضایع ها پخشه زمینم!!!! نشستم رو زمین!!!
یکی از مردها گفت خانوم حالتون خوبه؟؟؟
راننده هم اومد جلو و نگاه می کرد! یکی به راننده گفت اقا ببرش بیمارستان!!! منم که داشتم اب می شدم بلند شدم از جام(با اینکه پام درد می کرد) و گفتم نه ممنون من خوبم ! حالا یکی از همون سه پسرم که جلوم بودن اومد گفت خانوم کمک نمی خواین
منم که به شدت اعصابم خرد بود گفتم نه!!!!!!! راننده هم کلی معذرت خواهی کرد و از خدا خواسته پا گذاشت به فرار!!!!
منم با لباسای خاکی و پای لنگ شروع کردم رفتن به سمته دانشکده پزشکی!!!!!
زانوم کامل پوستش رقته بود!!!! و پام هم ضرب دیده بود تا یه هفته لنگ می زدم
ولی شانسو می بینید؟؟؟ اینقدر افه گذاشتم تو راه رفتن!! حسابی از دماغم در اومد تازه!! غیره اون 2 بار دیگه دقیقا همون جا دوباره خوردم زمین!!!!!!!!! نگهبانا دیگه منو می شناسن!!!! ترمه پیش یعنی من حسابی ضایع شدم!! تازه یه روز تو یاهو اومدم واسه یکس از همکلاسیام این جریانو تعریف کنم که گفت خودم می دونم!!!!
منم با تعجب گفتم از کجا؟؟؟ گفت یادت نیست اونی که گفت خانوم کمک می نخواین من بودم دیگه!!!!!
منم اصلا یادم نمی یاد که اون روز ایشون بوده که شاهده افتادنه من بوده!!! البته خیلی ها دیدنو شنیدن!
معروف شده بودم روزای اول به همون دختره که تصادف کرده!!!! واسه دوستام تعریف که می کنم همه می خندن خودمم می خندم ولی نمی دونید چقدر حسه بدی داره رو زمین پخش باشیو همه نگات کنن!!!! حتما تجربه کردین!!!![]()
راستی امروز تولده خواهرمه
همون که وبلاگش توپیوندامه!!! حانیه جوون!! دوست داشتین بهش سر بزنین جالبه وبلاگش!![]()
http://www.hhaniyehh.blogfa.com/ اینم وبلاگش!!!
اینم عکسه امروز! راستی ولادته امام رضا رو که عشقشم به همتون تبریک می گممممممممممم![]()

خوبید؟؟؟ چه خبرا؟؟همه دنباله کارو کوشش هستین با اومدنه مهر دیگه!!!
قرار بود این دانشگاهه ما از ۲۱ شروع بشه ولی یه سری می رفتن یه سری هم نمی رفتن! منم روزای اولش نرفتم روزای اخرم اومدم برم که مسموم شدم!!!!اونم با یه دونه زولبیا !!!از بس شکمو بازی در اوردم دیگه!! البته زولبیا مونده بود و من خبر نداشتم و مامانم بعدش کلی حرف زد که چرا حواست نبوده و ...![]()
تا اینکه دیروز شنبه بعد از مدتی رفتم دانشگاه!
دمه کلاسمون منتظر نشسته بودم که دونه دونه دوستامو دیدم!!!! وای نمی دونین چقدر خوشگل شده بودن!!! اول از همه ارغوانو شیما رو دیدم!!بعد هم زهرا و... اگه بخوام اسماشونو بگم کلی می شن نمی شه!![]()
بعد همه رفتیم سر کلاس! استاده بیو شیمی داشت متابولیسمه کربوهیدرات ها رو درس می داد که رسید به بیماریه گالاکتوزمیا!!! این بیماری مربوط به شیره مادره که عقب ماندگی و عدم رشد و ... را باعث می شه
نمی دونم چرا همه در مورده این بیماری اینقدر کنجکاو بودن!!!! مخصوصا اقایون!!!![]()
این استادمونم یه اشتباهه لپی موقعه حرف زدن کرد که مردیم از خنده ولی اینجا گفتنش مجاز نیست!!!ببخشید دوستان!![]()
بعد از بیو شیمی که از ساعت ۸ تا ۱۱ بود!!! رفتیم برگه های انتخاب واحدمونو بگیریم که دیدیم دمه اموزش حسابی شلوغه!! بله دیگه ورودی های مهره ۸۸ اومده بودنو دانشگاه حسابی شلوغ شده بود !
تازه واسشون کلی برنامه در نظر گرفتن ولی ما نکه ورودی بهمن بودیم!!! اصلا تحویلمون نگرفتن!![]()
بعد از همه ی اینها من با دوستام خداحافظی کردمو اومدم به سمته خونه اخه ساعته ۳ کلاس زبان داشتم!!![]()
حالا از شانسه من اتوبوسه تجریش اینقدر تو ترافیک مونده بود ۱ ساعت تو راه بودم یه خانومه هم جلوم نشسته بود اینقدر از صغری و کبری حرف زد که مخمونو خورد!!!![]()
بعد حالا تاکسیه تا مینی سیتی هم از شانسم واسه اینکه مسافر بیشتر سوار کنه از سمته کاشونک رفت که راه کلی طولانی تر شد!!!!![]()
ولی به هر حال رسیدم و رفتم سر کلاس اتفاقا کلاسم عالی بود چون معلمش خیلی باحاله!![]()
بعدشم خسته و کوفته اومدم خونه و بعد از دیدنه مسافران و شمس العماره خوابیدم درست نشد درس بخونم ولی امروز حتما می خونمممم![]()
این بود از خاطره اولین روز ببخشید اگه خیلی جالب نبود
اينم دانشگاهه ما!

تا پست های بعد بای بای دوستای خوشگلم

دیگه تعطیلات داره تموم می شه و دوباره درس و دانشگاه!جمعه شب بود و همه خانواده دوره هم جمع بودیم ما و خاله هامو دختر خاله هام
خیلی خوش می گذشت تا اینکه شب شدو منو دختر خاله هام تصمیم گرفتیم مامانامونو راضی کنیم و شب بمونیم خونه مامان بزرگم(دختر خاله هام منظورم منا و ندا هستن که اون زمان ایران بودند)خلاصه نقشه کشیدیم خودمونو بزنیم به خواب که نریم خونه!!!
ولی متاسفانه مامان بابامون قصد رفتن داشتن و ما دیگه از نقشه کشیدن دست برداشتیمو مستقیم شروع کردیم به التماس!!!
که خداروشکر مامانامون راضی شدن بالاخره!
ولی قرار شد باباهامون برن خونه و ما بمونیم یعنی جمعو زنونه کنیم دیگه
خلاصه ما مردها رو تا دمه در بدرقه کردیمو خودمون برگشتیم. دمه در که ایستاده بودم احساس کردم چیزی از شلوارم بالا رفت ولی طبق تشخیصه خودم!!!! اعصاب بود!![]()
یادمه اون زمان سریاله طلسم شدگانو نشون می داد و خالم عاشقه اون سریال بود همه پای تلویزیون نشسته بودیم و نگاه می کردیم
ولی منو دختر خاله هام خیلی سرو صدا می کردیم
که خالم یه دفعه داد زد ساکت باشین قسمته حساسه فیلمه!همه ساکت شدیم تا خاله گرامی فیلم ببینن مامان بزرگمم نماز می خوند! که من نمی دونم اعصابم بیش از حد تحریک شده بودو پام می خارید می دونید یه جوری بود یه دفعه از یه نقطه به یه نقطه می رفت!!!!
من مشغول بودم که مامانم ازم یه لیوان اب خواست منم بلند شدم برم اب بیارم چشمتون روزه بد نبینه همین جوری که وایستاده بودم کناره پامو دست زدم و یه جسم برامده و نرم زیره شلوارم احساس کردم![]()
دیگه نمی دونید چه حسی داشتم
از ته دل یه جیغی کشیدمو شروع کردم به دویدن![]()
بقیه هم با جیغه من شروع کردن به جیغ کشیدنو فرار کردن مامان بزرگمم از ترسش نمازشو ول کردو دوید به سمت اشپزخونه!!! فکر کنید این سروصداها اونم سر صحنه حساسه فیلم!!!
منم که حالته عادی نداشتم دیگه چیزی متوجه نشدم شلوارمو در اوردمو!!!!!!!!!!!!!!!!!! فرار!!!!!(البته پیرهن تنم بود و پیرهنم هم تا زیره زانوم بود
ولی خداروشکر که جمع زنونه بود!!)
صحنه جالبی بود همه از جیغه من فرار کرده بودن!
من که حالته عادی نداشتم یه لحظه شلوارو نگاه کردمو دیدم........ بله یه مارمولک به چه بزرگی اروم اروم از شلواره بنده به سمت بیرون حرکت کرد!!!
باورم نمی شد یعنی از موقعی که باباها رفتن و بنده احساسه عجیبی داشتم و فکر کردم اعصابه یه مارمولک با بنده همراه بوده!!!!
ولی بعدش اینقدر همه خندیدن که قرمز شده بودند!
حالا نمی دونم از کجا پیداش شده بوده به گلدونا شک دارم اخه خونه مامان بزرگم مخصوصا دمه درش کلی گلدونه بزرگ داره!
این بود از یه خاطره قدیمی!دفعه بعد کع اپ کنم دیگه تو دورانه دانشگاهو درسم و خاطراتمم درسیه!
خوش باشید دوستانه گلم
اینم از عکسه امروزم(راستی نزدیکه افطاره و من چقدر گرسنه ام!!)


